گل بلکه اولا دیده او دیدارووه نایل
گیزلتمه قمر طلعتی غیبلت بولوتوندا
هرچند وارون غیبتووه چوخلی دلایل
گل السیز ایاق سیزلاری ظولم ایلدی پامال
ای قدرت بازوسی ستمکشلره حایل
عطر نفسونن دولانور چرخی حیاتین
ای میر کرم، شمس ضحی ، بحر فضایل
هرکس بو فراقون ایدور ئوز درکی جه تفسیر
چوخلی یازیلوب شأن و مقامونده رسایل
حاشا چکم ال من بو مبارک اتگونن
ال چکمز اولان سلطنتون مولکونه قایل
شاها قاپوون توپراقی بو گوزلره سورمه
وئر اذن قاپوندا دورا رایت کیمی سایل
در این روزهای پر تپش و پر التهاب، هر ثانیه انگار قلبی است در سینه ساعت... که می تپد به شوق دیدن تو!
ضربانی اگر هست-آری- به شوق با تو بودن است!
لحظه ای که شوقی برای تپش ندارد، مرده است انگار بدون تو!
زمانی که تمام لحظه ها-بدون تو- بمیرند، نه تنها لحظه ای، ساعتی، روزی و شاید سالی مرده... بلکه انسانی مرده است!!!
انسانی که تمام هستی اش را گره زده به بودن تو... به عشق تو...
آری! زنی هست که تمام هستی اش را گره زده به بودن تو...
زنی که در هوای عاشقی، تو را نفس می کشد!