--IMG4UP حتماًیک خیری درآن هست... - دلنوشته های منامن

دلنوشته های منامن

وطنم پاره تنم خاک تورا بوسه زنم منامن

چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:26 ب.ظ

حتماًیک خیری درآن هست...

یه پادشاهی بود یه رفیقی داشت همیشه این دوتا باهم بودن. هر اتفاق خوب یا بدی می افتاد این رفیقه می گفت که حتما خیری درش هست. یه روز اینا با هم میرن شکار. طی یه اتفاق انگشت دست پادشاه قطع میشه.

خیلی داغون بود که رفیقش میگه حتما یه خیری تو این قضیه هست. پادشاهم قاط میزنه و میگه چه خیری؟ و رفیقش رو میندازه زندان. چند وقت بعد پادشاه میره شکار اما این بار گیر یه قبیله آدم خوار می افته. آدم خوارها می بندنش به درخت و می خواستن مراسم خوردنش رو شروع کنن که متوجه انگشت قطع شده پادشاهه میشن.

اونا یه اعتقادی داشتن و اونم این بوده که اگر کسی نقص عضوی داشته باشه و اینا برن بخورنش همون نقص گریبانگیر اونام میشه. پادشاه رو آزاد میکنن.

پادشاه یاد دوستش می افته و میره از زندان درش میاره و میگه ببخشید اشتباه کردم انداختمت زندان حق با تو بود اگر انگشتم قطع نشده بود منو می خوردن... دوستش میگه اینم یه خیری داشته که منو انداختی زندان. پادشاه میگه بابا چه خیری من تو رو اذیت کردم زندان رفتی و... . میگه من اگر زندان نمی رفتم با تو بودم من که نقص عضو نداشتم آدم خوارها منو که می خوردن!

برچسب‌ها: اسماعیل حکمتی منامن، خلخال، خاطرات منامن، دل نوشته های منامن، شعراسماعیل حکمتی منامن، شعرمنامن، شعر رایت عبادی منامن.مرتضی غلامی، شعری منامن، عکس منامن، مرتضی غلامی منامن

زیر باران

....................

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نویسان

.................