--IMG4UP درددلهای یک هم روستای درزمان بچه گی درباره خوبی های دائی عزیزش ک - دلنوشته های منامن
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

دلنوشته های منامن

وطنم پاره تنم خاک تورا بوسه زنم منامن

درددلهای یک هم روستای درزمان بچه گی درباره خوبی های دائی عزیزش که به مرور زمان شاید بهترین خاطرات عمرش باشد

الهی! چون یتیم بی‌پدر گریانم، درمانده در دست خصمانم، خسته گناهم و از خویش برتاوانم، خراب

 

عمر و مفلس روزگار، من آنم.

بچه که بودم دائی من شده بود دلخوشی ام هروقت از مسافرت برمی گشت هرچیزی که برای بچه هاش می خرید برای من هم می خرید هر چی کم وکسری داشتیم برایمان تهیه می کرد هیچ وقت مهربانیهایش و خوبیهایش ونوازشهایش و مهمتر از همه دست مهربانش که بر سر بچه یتیمی همچون من می کشید  از یادمان نمی رود بگذریم از اینکه الان بزرگ شده ایم و یک کمی دستمان به دهنمان می رسد وحتی نمی توانیم ازش سراغی بگیریم حتی دریغ از یک تلفن .............

زمانه است دیگه!  ماشدیم بی وفا و کم سعادت

ولی خدائیش دائی عزیزم شاید فکر کنی ما شعور این رانداریم که یه سری بهت بزنیم اما همیشه در بالاترین نقطه دلمان جای داری وهیچ وقت فراموشت نمی کنیم

عمرت زیاد  دلت شاد

الهی! چون توانستم، ندانستم، و چون که دانستم، نتوانس

زیر باران

....................

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نویسان

.................